طنز جبهه
طنز هنر و ادب پایداری
راه های رسیدن به خدا(طنز)

((راه های رسیدن به خدا))

شهدا چطوری به خدا می رسیدند !!؟؟

راه های رسیدن به خدا

کلمات کلیدی:طنز جبهه - شوخ طبعی های جبهه - شهید- شهدا- رزمندگان-لبخند - دفاع مقدس -هنر و ادب پایداری - بسیجی-خنده های پشت خاکریز - لبخند -دفاع مقدس -هنر و ادب پایداری 


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 16:12 تاریخ 30 مهر 1388
[نظرات 68]

موتور سواری

      خنده

فرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود، وظایف را تقسیم می کرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند.یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند . سرش را چرخاند ؛ پسر بچه ای بسیجی را توی جمع دید و گفت : (( تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده ))

پسر بچه بلند شد . خواست بگوید موتور سواری بلد نیستم ،ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود که نتوانست . دوید سمت موتور ،موتور را توی دست گرفت و شروع کرد به دویدن. صدای خنده همه رزمنده ها بلند شد.   

  مهدی قزلی


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 23:54 تاریخ 22 مهر 1388
[نظرات 10]

کاریکاتور !حاجی نخود بریز

حاجی چندتا نخود بریز

کاریکاتور

کاریکاتور:طاهری-قزوین


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 18:01 تاریخ 09 مهر 1388
[نظرات 12]

اخوی شفاعت یادت نره

 غواص شهید

مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است. کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!

  


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 19:36 تاریخ 17 شهریور 1388
[نظرات 22]

256 بفرستید

شهید حسن اللهیاری

شهید حسن اللهیاری (قزوین)

 

برای اینکه شناسایی نشیم  تو مکالمات بی سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم.کد رمز آب هم 256 بود.من هم بی سیم چی بودم .چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256  بفرستید.اما خبری نشد .بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند.تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت.

                                                                             راوی:آقای شالباف(قزوین)


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 20:10 تاریخ 31 مرداد 1388
[نظرات 25]

همه برن سجده..!!!

  

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

 

راوی: آقای گلزار

 


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 23:43 تاریخ 26 مرداد 1388
[نظرات 14]

1 2 3 
درباره من
مردان بزرگِ آرزوهای کودکی ما، مردمانی بودند از همین کوچه و محله‌ها و از جنس همین مردم. آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...(عزیزان رزمنده و یا کسانی که با رزمنده ها و راویا در ارتباط هستند و خوانندگان محترم وبلاگ اگر خاطره طنز دفاع مقدسی دارید تو قسمت نظرات برام بنویسید تا به اسم خودتون تو وبلاگ قرار بدهم تا دوستان هم استفاده کنند.یازهرا.س.
موضوع بندی مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
سایت برتر
نشانه
خوراک خوان