طنز جبهه
طنز هنر و ادب پایداری
کمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

 با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

............................................................................................

آری همینان بود  آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند... 

 

کلمات کلیدی:شهید - شهدا - شهادت -طنز جبهه - شوخی خنده جبهه - شوخ طبعی های جبهه


نویسنده قاسم اللهیاری ساعت 20:30 تاریخ 02 اردیبهشت 1388
[نظرات 81]

درباره من
مردان بزرگِ آرزوهای کودکی ما، مردمانی بودند از همین کوچه و محله‌ها و از جنس همین مردم. آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند...(عزیزان رزمنده و یا کسانی که با رزمنده ها و راویا در ارتباط هستند و خوانندگان محترم وبلاگ اگر خاطره طنز دفاع مقدسی دارید تو قسمت نظرات برام بنویسید تا به اسم خودتون تو وبلاگ قرار بدهم تا دوستان هم استفاده کنند.یازهرا.س.
موضوع بندی مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
سایت برتر
نشانه
خوراک خوان